فتح آفتاب
دفاع مقدس
وقتي چشم هايت به ديدار تازه مي شود ،پرواز مي كني و خدا را شكر مي كني كه ديدار نصيبت شد.
خدا را شكر كه در كنار امامم زماني رات عزاداري كرديم و ديدارش به چشم هايمان سو داد.
خدايا شكرت
وقتي قلبت ميان حرم گير مي كند و صداي پرواز بال هايت را مي شنوي كه به سوي آسمان مي رود ،نفسي راحت مي كشي و خدايت را شكر مي كني.
روزگاري با روايت فتحش دلهاي ما را فتح كرد.مايي كه حتي در زمان رفتنش خردسال بوديم و سرگرم بازي هاي كودكانه.
طنين صدايش گوش نواز است و هر انسان بيداري را به فكر فرو مي برد.
آويني دريافت كه خدا را چگونه مي توان ملاقات كرد.و اندكي از اين رازها را در نوشته هايش آشكار كرد.
براي خدا نوشتن را به عينه نشان داد و فهماند كه مي شود قلم مدرن را هم خدايي كرد.او دانست كه بايد اعتقاد داشته باشد به اينكه ؛انتظار سايه اي از اشتياق بر همه چيز كشانده است.همه ي كارهاي معمولي پر از راز مي شود و اشيا حقيقت ديگر مي يابد.
كاش من هم بشوم مانند او با عاقبتي شبيه به او.
پنجاه و شش سال پيش در چنين روز مباركي عاشقي به دنيا آمد كه بايد دنيا را عوض مي كرد.دنيايي كه از يك فرد شروع مي شود و به همه جهان ساطع.
بايد كنجكاو مي بود و سرشار از فكر ،وگرنه عاشقي اش معنا نمي گرفت.بايد از دانشگاه طاغوتي اخراج مي شد. بايد خبرنگاري مي كرد براي بيدار شدن دنيا.بايد سربازخانه را محل اعتراضاتش مي كرد.بايد نابغه ايي مي شد كه طرح عمليات هاي بزرگ را بريزد. بايد مي شد و خواست تا شد.
انسان هاي بزرگ از ابتدا بزرگ نبودند. هرچه بود انسان بودند و خودسازي كردند.خداوند تفكر و تعقل داد.قدرت انتخاب داد و انسان را اشرف مخلوقات كرد.پس انساني تا نخواهد به خداوند نمي رسد.بايد فكر كند،انتخاب كند،و قدم بگذارد.
پنجاه و شش سال پيش غلام حسيني به دنيا آمد كه افكارش دل افسران به ظاهر شير را مي لرزاند.غلام حسيني به دنيا آمد كه نابغه ي جنگ خوانده شد.غلام حسيني كه كودكي نحيف بود و هيچ كس فكرش را هم نمي كرد روزي افكارش دنيا را بلرزاند.
درست است ما نفهميديمش.درست است درك نكرديم شهدايمان را اما دشمن بهتر از ما شناخت حسن باقري مغز متفكر جبهه است.شناخت جسمش كوچك است اما افكارش لرزاننده ي طاغوت و طاغوتيان.
حسن جان!برادرم!تولدت مبارك.تولدي كه تو را به من رساند و افكارت را سرلوحه ي قدم هايم كرد.
عزيز خواهر!دلم لرزان رفتنت شده اما بايد امروز را روزي گرامي دارم كه شروع بودنت در دنيا بود.
پنجاه و شش سال پيش دل مادر و پدرت شاد شد به آمدنت و بيست و نه سال پيش چشمانشان گرم شد از اشك هاي رفتنت.
شهيد چمران فرمودند :«انسان هاي آزاده ممكن است كوتاه زندگي كنند ولي تا آنجا كه زنده هستند به راستي زندگي مي كنند و با اختيار خود نفس مي كشند»
خوش به حالت كه آزاده زندگي كردي و به اختيار خود نفس كشيدي. خوش به حالت كه خواستي به خدا برسي و رسيدي. خوش به حالت با ايتها النفس المطمئنه را فهميدي. خوش به حالت برادر.
حالا من مانده ام با جنگ نرمي رو در رويم. حالا من مانده ام و مبارزه ايي كه مي گويند از جنگ گرم سخت تر است.حالا من مانده ام و جهاد اكبر.
خوش به حالت برادر.درك كردي آن چيزي را كه وظيفه ات بود و رو سفيد در مقابل خدايت حاضر شدي.
مي گويند تلفات جنگ نرم بيشتر از جنگ گرم بود . مي گويند و راست هم مي گويند.اما چه كنم كه نيروهايم را از دست ندهم؟همرزمانم سخت زخمي شده اند. پشتيباني نرسيده.تداركات مورد حمله قرار گرفته و امامم تنهاست. بايد عمارش شوم.بايد جانم را برايش بدهم. او به من افسري جنگ نر م را داده. او بر دوش من وظيفه ايي خطير را گذاشته و مي گويد كه مي توانم.
به حرفش ايمان دارم. مطمئن هستم كه من را _ اگر گوش به حرفش باشم_ سرباز امام زمان مي كند.اگر داخل تنور هم باشد مي روم براي آنكه در پيشگاه خداوند شرمنده نباشم.
برادرم! تولدت مبارك.خداوند تو را زنده ابدي كرده .زنده بودن ابدي ات مبارك. امروز روز تولد توست و روز شهادت سرداران ديگر: مهدي باكري،علي تجلائي،حاج كاظم نجفي رستگار(فرمانده لشگر 10 سيدالشهدا).آن ها هم به نحوه ديگر تولدشان در اين روز است.پس روز مباركي است اين روز.تولدتان مبارك.
(آفتاب)
شروعی دوباره برای سفری ماندگار...............


بايد رفت تا رسيد. بايد از بود ها استفاده كرد تا در نبود غمناك نبود.
به دليل اينكه يه مدت كوتاهي نيستم پيشاپيش رفتم به استقبال مراسم رفتن برادري كه تا به حال نديدمش و اكنون شناختم او را......9 بهمن1361 روزي كه خون خط جدايي او از اين دنيا شد.
*******
(كمي آهسته تر....)
كمي آهسته تر
پرواز زود است
براي رفتني جاويد زود است
كمي آهسته تر پرواز كن دل
براي رفتن ققنوس زود است
دلم آشوب شد
يك كربلا شد
سري بر نيزه ديدن سخت زود است
كفن بر دست دارم
جان به شيشه
برادر را كفن پوشي چه زود است
گلوله سخت جانم را گرفته
كنارت روي خاكي سرد زود است
*
اگر اين جنگ درگيرم نمي كرد
نمي گفتم كه اين رفتن چه زود است
برادر! خنده ات جاني به من داد
براي رفتن لبخند زود است
كمي آهسته تر
پرواز با من
نمي گويم كه اين پرواز زود است
دوباره ديدن لبخند هايت
نويدي مي دهد اي دل كه زود است
كمي آهسته تر
پرواز با من
براي رفتني جاويد زود است
(آفتاب)
19/ آذر سالروز فتحي آسماني كه فقط خداوند عمق معنويتش را مي داند.
شياكوه، قله ايي كه با آتش بازي كرد اما استوار ماند.
قله ايي كه با تمام بزرگي اش كوچك بود و بايد نوجوانان و جوانان از او محافظت مي كردند.
به ياد تمامي سياوش اميري ها..............
به ياد سقا هاي شياكوه..............
سوگوارم در رفتنتان و دلم را سياه پوشانيدم تا بدانيد درك مي كنم آن داغ هاي پر از درد را.
تا پايان اشك هايم را مي گذارم ببارد و در هر روز به ياد شهيدش دلم را آسماني مي كنم.
شياكوه!
تو را بچه هاي همين كوچه هاي شهرم از چنگال دشمن بيرون آوردند . نام تو بر خيابان شهرم مي درخشد و با شهدايت بزرگ مانده ايي.
يادت گرامي....
با محرم سرّ دل گفتن پر از اسرار شب هاي غم است
راز پنهاني درون اشك هاي ماتم است
امشب از شور و نوا ديگر نمي آيد خبر
چيست اين داغ پر از اسرار شب هاي خطر؟؟؟
با محرم سرّ دل گفتن چه غوغا مي كند
آه
مادر
راز اين گفتن چه غوغا مي كند
دل كه آرامش ندارد
آهِ بي فرياد چيست؟
غصه هاي داغ رفتن از پي اين درد چيست؟
امشب اي شام غريبان اشك هايم را بخر
سوي درد پاي آن طفلان بي بابا ببر
امشب از داغ رقيه خواب در چشمم شكست
بغض رفتن در گلوي جان بي غوغا شكست
با محرم سر دل گفتن پر از اسرار شب هاي غم است
غصه هاي داغ رفتن آتش جان من است
آخرين بندم دعايي از براي عاشقي است
با محرم سر دل گفتن خودش يك زندگي است
با محرم عشق مي فهمد كه اربابش كجاست
سر به روي نيزه،معني ِ كدام از داغ هاست
اي محرم داغ تو در جان ما پر از نواست
روضه هايت ورد لب هاي پر از اسرار ماست
14/9/1390
آفتاب

به نام خدا
تو را يافتم با همه ي غربتت. تو را با همه ي غريبه بودنت يافتم و دانستم مانند تو كمياب است.تو را در خاكريز عاشقي يافتم . در اوج گرماي جنوب .
تو را حتي در اشك هاي عاشورايي يافتم. در ظهر عاشورا و عطش كربلا.آخر حسيني بودن همين است.مانند ارباب شدن......
تو را مي شود با صورت خوني يافت. حتي مي شود فكر هايت را در نوشته هاي كمت كه به دستم رسيده پيدا كرد.
تو پيدا بودي و نبودي.
تو براي من بودي و نبودي.
تو اين جا بودي و نبودي.
هميشه در حين بودن، نبودي.
هميشه با صدايت بيدار مي شوم از خواب غفلت زمانه. به خاكريزها مي روم .در آنها غلت مي زنم و چشم هايم را به عمق خاك مي سپارم.
تو را مي شود همه جا ديد. تو بنده ي صالح خدا بودي.و جانت را فدا كردي براي عاشقي با معبود.
تو عاشقانه عبادت كردي و عاشقانه تر رفتي.
شنيدن از تو يعني بودن با خوبي.
ديدن تو يعني تمام شدن عهد عاشقي.
شهيد شاهد است.
عاشق است.
جان فداست.
شهيد را مي شود در جاي جاي خاكريز هاي دلت احساسش كني ،اگر مفقود الاثرش نكرده باشي.
شهيد را مي شود عاشقانه ديد و راهش را ادامه داد اما....
هر كاري رسم خودش را دارد.
عاشقي هم همين طور.
*
هركس تو را توصيف مي كند به صورت استخواني و لاغرت مي انديشد. به پوستي سفيد و چشمي نافذ.
تا كي بايد سوخت در اين جدايي و دوري؟؟؟؟؟
تا كي بايد ساخت نبودن را و ياد كردن از بودن؟؟؟؟؟
تا كي بايد جاماند از زمان و مكان؟؟؟؟؟؟؟؟
با تشييع دوباره پيكر شهيدي داغ دلم تازه مي شود كه جامانده از زمانم. جاماندني با چشم هاي گريان.
هميشه بودنت را احساس مي كنم.
عصبانيتت را
نگاه نافذت را
خنديدنت را
فكر كردنت را
...............
هميشه هستي و مي دانم نگراني براي كارهاي نيمه تمامم.
هميشه صحبتت در گوشم طنين مي اندازد:
«هر كي رو دوست داري روز قيامت با همون محشور مي شي..........»
و دلم مي گيرد كه لياقت ندارم هم رديف تو باشم در بهشت برين.
و دلم مي گيرد كه آسمان دلم را آن قدر ابري كرده ام كه آفتابي نتابد و فقط اسمم را آفتاب بگذارم.
دلم مي گيرد از نبودنت.
از لبخند هاي خوني ات.
دلم مي گيرد وقتي سردار ها مي روند. و من مانده ام اندر خم يك كوچه.
دلم از نبودن تو و بودن من ِ دروني ام مي گيرد.
جنوب مي روم.غرب مي روم تا تو را پيدا كنم. افكارت را گلچين كنم.اما......مگر مي شود آب دريا را كوزه ايي شكسته بچشد. مگر مي شود به ظاهر بود اما باطن را نداشت.
مثل مرغابي شدم كه ديگر ماه را ماهي مي داند وماهي را ماه.
همه چيز گاهي آنقدر برايم گنگ مي شود كه نمي دانم چيست اين پيدا و نهان.
همه چيز گاهي آنقدر نا پيداست كه مي ماني رفته ايي يا هنوز هم كه هنوز است نشسته ايي و داري حساب و كتاب دو دوتايي را مي كني.
دلم كه مي گيرد حتي تو هم مقصر مي شوي كه چرا راهي را مستقيماً به من نشان نمي دهي و فقط با اشاره هايت به من راه را مي نماياني.واز نگاهت مي فهمم كه مي گويي : در خانه اگر كس است يك حرف بس است.
اما در خانه ي دل من عاقلي باقي نمانده و مجنون سيرتي مانده است در عاشقي ات.
كاش معناي عاشقي ات را مي فهميدم.
كاش لبخند هاي عميقت را درك مي كردم.
كاش جا نمي ماندم از زمان رفتنت.......................
28/8/1390
آفتاب

اين جا غريب است
عشق،پروازش همين جاست
سومار و شاكوهش هميشه در دل ماست
اين جا نشسته جان به غم هاي دل ما
چشمان اشكي پيش چشمان سرِ ما
*
اين جا غريب است
عشق ِ بازي باز دارد
بازي درازي با دلي همراز دارد
*
اين جا غريب است
كوه پر اميد دارد
در نعره هايش شكلي از تدبير دارد
مي غرد از خون شهيد رفته از دست
با عشق مي رقصد به پيش ماه ِ سر مست
*
اين جا غريب است
گيسكه تنهاست در خون
با شاهدين جمعْ مي شد گشت گلگون
*
در كوه غلتيدن چه سرمستانه بايد
در كوه رقصيدن چه سرمستانه بايد
با عشق گرديدن چه سرمستانه بايد
اين بايد و شايد چرا اين گونه بايد؟؟؟
*
اين جا غريب است
غرب تنها مانده اين جا
راه شهيدان مانده بر چشمان اين جا
اين جا بيا تا غربت مجنون ببيني
كوهي به اعماق تفكرها ببيني
آخر همين يك جمله را بايد بگويم
اين جا بيا تا غربت زهرا ببيني
15/8/1390
آفتاب
Design By : Night Melody



